مؤلف مجهول

324

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

بچه ( اى ) سعى كند هرگز روى بهشت نبيند ، به تخصيص آنكه خود مرتكب اين امر شود . واى ! صد واى بر حال او . اى شوهر ! ديده و دانسته « 1 » مرا خود اين طاقت نيست ، « 2 » تو بگير و هرچه خواهى آن « 3 » بكن . اتفاقا اين جاهل درين زمان مست بود . از دست زنش گرفت و برد . در نزديكى خانهء آن بدبخت چاهى بود خشك ، در وى سرنگون انداخت . حق سبحانه و تعالى فرشته ( اى ) را امر كرد ، تا آن بزرگوار را آسوده به تك چاه برد و بىآسيبش نگاه داشت . سه روز در تك « 4 » چاه بود . نه گرسنه مانده و نه تشنه . و اين بدبخت درين سه روز متعاقب شارب خمر بود ، و زن خود را يك‌لحظه از پيش خود دور نفرستاد ، ازين غرض « 5 » كه او را نگيرد . روز چهارم از فسق خود باز ايستاد . روز پنجم « 6 » هشيار شد . زنش گفت : اى جاهل ! « 7 » اين همه فسق مىكنى مگر كم است كه اين نوع فعل زشت هم بر سرى كردى كه اشد فسق‌هاست ؟ چونكه كشتى ، بيا رويم و استخوان او را بگيريم و در گوشه ( اى ) دفن كنيم ، تا مردم دانند كه پسر فلانى مرده است . از ملامت بارى « 8 » خلاص شويم و عند الله هرچه باشيم مىبوده باشيم . اين سخن زنش معقول افتاد . بيگاه رفتند و بر سر چاه « 9 » ايستادند . اين بدبخت به ريسمانى از ميان زنش بربست و در چاه انداخت . خاله‌اش فرود آمد « 10 » ، ديد كه به اين بزرگوار هيچ « 11 » آسيبى نرسيده « 12 » ، و چراغى در پيش او سوزان ، و بستر و بالين از كتان ، و اين طفل بر بالاى وى شادمان « 13 » و خندان « 14 » . خاله‌اش چون اين « 15 » بديد ، آهى از دل پردرد بركشيد و گريه آغاز كرد و گفت : اى ولى خدا ! معذور دار كه به نسبت دوستان خدا اين نوع ظلم‌ها واقع مىشود از دشمنان خداى تعالى ! اين بگفت و در بغل خود گرفت و گريه بسيار كرد ، مىخواست كه برآرد و به خود انديشه كرد و گفت : اى حليمه ! اگر برآرى اين بدبخت اگر انقياد كند نعما و كرما « 16 » ، و اگر بر همان جهالتش باشد و باز در مقام كشتن شود آن زمان چه خواهم كرد ؟ بيا يك‌بار به او گويم اگر راضى شود آنگاه برآرم ، و الا در همين فراغت كه هست بگذارم . آن بود كه « 17 » گفت : اى شوهر ! سرّ عجبى درين طفل مشاهده كردم . شوهرش گفت : چه چيز ديدى ؟ گفت : اين ديدم كه بچه زنده است ، و چراغ در پيش دارد و بستر راحت در « 18 » پهلو و بالين فراغت در زير سر . شوهرش چون اين بشنيد تعجب كرد و باور نداشت و گفت : اين چه سخن است كه طفل شيرخواره پنج شبانه‌روز در چنين

--> ( 1 ) - ب ، ت : - كه هرگز . . . دانسته ( 2 ) - ب : + كه اين فعل قبيح كنم ( 3 ) - ب : - آن ( 4 ) - ب : در تهه ( 5 ) - ب ، ت : ازين‌جهت ( 6 ) - ت : روز پنج ( 7 ) - ب : + بدبخت ( 8 ) - ب ، ت : مردم ( 9 ) - ت : رفتند در سر چاه ( 10 ) - ب ، ت : - خاله‌اش فرود آمد ( 11 ) - ب : - هيچ ( 12 ) - ب : + است ( 13 ) - ب : شادان ( 14 ) - ب : + و آسوده‌حال ( 15 ) - ب : + حال ( 16 ) - ب : انقياد كند خوب و اگر ( 17 ) - ب ، ت : بگذارم ، چون اين حال مشاهده كرد از تك چاه با آواز بلند گفت ( 18 ) - ب ، ت : + زير